خانه سبز ما
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

سلام بر دوستان گلم

اگه تا بحال عاشق شده اید و بخاطر اینکه قسمت نبوده و یا دلایل دیگه از دست دادید این پستو بخونید.

من خاطرات زیادی از شیراز دارم، الان هم نمیدونم کدومو براتون بنویسم. از خاطره پدر و مادر عزیزم که اولین مسافرت بعد ازدواجشون رو شیراز رفتن و اطاق هتل را از روی شینطنت جوانی اونموقعشان به آتش کشیدن و کلی جریمه دادن و یا از خاطرات خودم که چندین بار به این شهر دوستداشتنی رفتم را براتون بگم ولی یه خاطره دارم که شاید برای شما عزیزان هم جالب باشه.

شاید معرفی شیراز و یا هر شهر دیگه که بخواهیم از آثار باستانی و دیگر جاهای دیدنی اش را بازگو کنیم تکراری باشه ولی اگر با خاطراتی که در اون جا و یا اون مکان رخ میده را اگر بازگو کنیم اون شهر و یا مکان بیادماندنی تر خواهد بود البته این را از روی تجربه کاری براتون عرض کردم.بگذریم بریم سر اصل مطلب،

چندین سال پیش، چند روزی بود اصلا حال و حوصله نداشتم در این مابین یادش بخیر علی آقا زنگ زد و گفت سفرکاری دارند به شیراز، که اگر مایل باشی با ما بیا.نمیدونم بدون هیچ تعارفی گفتم باشه.صبح زود حاضر شدیم که راه بیافتیم ولی علی آقا نیامده بود از بچه ها دلیلش را پرسیدم و بچه ها گفتند علی همیشه سفر کاریش را تنها با اتومبیل خودشان میرند و تا آخر هم دلیلش را نفهمیدم.خلاصه راه افتادیم مسافت زیاد بود ولی بچه ها اونقدر سرحال بودند که من هم سر ذوق اومدم و زمانی چشم باز کردم که تقربیا رسیده بودیم شیراز،شهری پر از تاریخ،شهری که امکان نداره از خیابان و یا کوچهایش رد بشید و گوشی از تاریخ را در اون نبینید.

هتل مجللی برامون در نظر گرفته شد بود شب استراحت کردیم تا صبح آماده شیم برای کلید زدن برای کار.صبح ساعت 6 رفتیم به شاهچراغ.بچه ها مشغول تصویربرداری بودند و من هم گوشی نشته بودم و نظارگر بودم ناخواسته مردمانی که اطراف ما ایستاده بودند و تماشا میکردند چشمم افتاد به دختری که حدودا 24 ساله،من هم بخاطر کاری که بچه ها انجام میداند سریع صورتم را بگردانم چند دقیقه ی گذشت ولی تو دلم آشوب بود .چند روزی که اونجا بودیم هر روز میامد،حقیقتش روز سوم رفتم به علی آقا و حبیب آقا گفتم، با کلی اصرار قرار شد علی آقا با ایشان حرف بزنند و اگر شد فردای اون شب بریم خونشان و یک آشنایی کوچکی انجام بشه تا اینکه قرار خوارستگاری و بقیه ماجرا.

دل تو دلم نبود تا علی آقا برگشت و گفت قرار شده اگر خانواده شان قبول کردند زنگ بزنند تا امشب بریم خونشان. ساعت 5 بعدازظهر بود علی آقا با پدرشان تلفنی صحبت کرده بودند و متاسفانه گفته بودند نه!!!! تمام دنیا روی سرم خراب شد چند ساعتی تو حال خودم نبودم تو اون چند روز مونده بیشتر اوقات تو هتل میماندم، خلاصه کار هم بخوشی تمام شد و لحظه برگشتن فرا رسید روز جهارشنبه برگشتیم تهران.گذشت چند سال گذشت هر وقت اسم شیراز به گوشم میخورد بد جوری حالم گرفته میشد حدود پنج سال گذشته بود یک روز تو اطاقم نشسته بود و مشغول نوشتن بودم که خواهر عزیزم اومد و گفت علی آقا را دیده و علی آقا گفته فردا یک سری به ایشان بزنم. فردا ساعت 8 رفتم دفتر علی آقا، همه بچه بودند، همه مشغول کار، به هرکس که میرسیدم همه به طعنه میگفتند به به علی آقا افتاب از کجا دراومده؟ تا رسیدم در اطاق علی آقا، مشغول کار بود تا منو دید هدفون را گوشش در آورد و گفت بیا تو، بعد احوال پرسی گفت: امروز جای میخوام برم میخوام تو هم با من بیایی. گفتم کجا علی آقا؟ گفت یک قردادی با یک شرکتی میخوام ببندیم گفتم تو هم باشی خوبه، دیگه سوال نکن، چایتو بخور تا من هم آماده بشم بریم.یکساعت گذشت و با علی آقا راه افتادیم حدود 20 دقیقه بعد رسیدیم، علی آقا تو ماشین گفت: اومدی تو مثل یه آقا میشنی و حرف هم نمیزنی تا من کارم تمام بشه. از این حرف علی آقا خیلی تعجب کردم.رفتیم تو یک ساختمان بزرگ و شیک ، خانم منشی بعد احوال پرسی گفت: باید چند لحظه منتظر بشید تا هماهنگ کنم چند لحظه بعد گفتند بفرمائید منتظرتون هستند. از دفترشون معلوم بود یک شرکت معتبر و بازرگانیه، در زدیم و با علی آقا رفتیم تو، سلام و کلی تعارف...  وقتی دقت کردم باورم نمیشد چند بار به چهره خانم دقت کردم ولی اشتباه نکرده بودم همون خانمی که تو شیراز دیده بودم، اول خاستم بلند شم ولی علی آقا ارام دستم را گرفت و آرام گفت بشین. اون خانم هم خوب منو شناخته بود سرم را انداختم پائین، ولی در آخر نتونستم طاقت بیارم بلند شدم و گفتم علی آقا من پایین منتظرتون هستم و اطاق را ترک کردم اصلا نمیدونم چطور اومدم پایین و توی ماشین نشستم هزاران فکر تو سرم با هم درگیر بودند از همه بیشتر اینکار علی آقا اعصابم را داغون کرده بود.نمیدونم چقدر طول کشید تا علی آقا اومد و تا نشست گفت: ازت انتظار نداشتم، مرد مومن ما با هم قرار گذاشته بودیم... گفتم شما میدونستید مگه نه؟ کمی سکوت کرد و گفت آره میدونستم بعد گفت: تو به قسمت اعتقاد داری؟ مگه دوستش نداشتی ؟ خوب حالا قسمتت نبوده من اوردم ببینی شاید قسمت تو نشده، ولی الان با کسی که ازدواج کرده که خوشبخته. از ته دلم آهی کشیدم خواستم حرف بزنم که باز ادامه داد: بعضی وقتها قسمت کاری میکنه که آدم باید بخاطر آسایش و خوشبختی دیگران از خیلی چیزها حتی از خودش هم باید بگذره، تا حرفش تمام شد گفتم: اگه شما خودتون بودید میگذشتید؟ مثل همیشه آرام لبخندی زد و گفت: من؟ و دیگه چیزی نگفت.حقیقتش از گفته خودم پشیمان شدم از خودم و سوالم خجالت کشیدم یادم اومد که علی آقا و امثال علی ها 30سال پیش بخاطر آرامش ، آسایش و خوشبختی منو امثال من از خیلی چیزها گذشتند حتی از جونیشون که عزیزترین سرمایه هر آدمیه، کلی تو این سالها رنج کشیدن و هیچوقت هم شکوه نکردند وقتی متوجه سوال بیموردم شدم گفتم من...من... اصلا منظورم...دیگه نگذاشت ادامه بدم و گفت علی جون فراموشش کن همین.

شاید باورتون نشه تا امروز که فقط خواستم خاطره اش را بنویسم فراموشش کردم.بعد ها فهمیدم تو اون مدت که شیراز بودیم پدر ایشان شماره علی آقا را گرفته بوده برای کارهای تصویربرداری و با همان شماره این خانم به علی آقا زنگ زده بود.بگذریم...

 

میخواستم از جاذبه های و دیدنهای شیراز براتون عکس و فیلم بزارم ولی میزارم برای بعد که عکسها و فیلمهای که گرفتیم مونتاژ بشه بعد.امیدوارم که خسته نشده باشید اگر در زندگی چیزی قسمتمان نمیشود باور کنید خدا چیز بهتری را برایمان در نظر گرفته.

ﻧﮕﺮاﻥ ﻓﺮﺩاﻳﺖ ﻧﺒﺎﺵ

ﺧﺪاﻱ ﺩﻳﺮﻭﺯ و اﻣﺮﻭﺯﺕ , ﻓﺮﺩا ﻫﻢ ﻫﺴﺖ

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪا . . .

 



:
          
یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥ :: ٥:۱۱ ‎ب.ظ
امکانات جانبی